تبليغاتX
آه! ای آزادی
داغــگاهى است دلم‏...مى‏تپــم، مى‏تـابم، مى‏طــوفم‏...و هنوز...چه هــواها كه به سر دارم...

پــــیشگفتار- شرمنده آپ این روزم دیر شد. پستم را از غروب آماده کرده بودم و ثبت موقت کرده بودم  و منتظر بودم از یاســـی خبری بشه بعد تو وبم نمایشش بدم که تا آخرین دقایق امروز بلاگفا بازی درآورده بود و سرویس نمی داد. بنابراین در یک میزبان دیگه وبلاگی درست کردم و پست پنجشنبه را در آن میزبان ارسال کردم. بنابراین باید بگم باز هم رکورد بروز رسانی بی وقفه من حفظ شده.

بنابراین این پست ٬ آخرین پست بلاگفای من خواهد بود و از دوستان می خواهم اینجا اعلام آمادگی کنند تا وبلاگ جدیدم را به طور خصوصی بهشون معرفی کنم.

حـــرف آخر- دوستانی که منتظر بودند درباره یاســـی خبری کسب کنند باید بگم دوست خوبم نازی که ارتباط نزدیکی با یاسی داره تو وبلاگش از تولد پسر یاسی خبر داد و اینکه هر دوشون سالمند. بنابراین آخرین پست این وبلاگ را می ذارم برای تولد پسر یاسی.

خوشحالم یاســـی بالاخره به آرزویش رسید و امیدوارم جمع سه نفره شان گرم و صمیمی باشه با وجود این پسر گل . تبریک میگم بهت دوست خوبم و ایشالله در پناه خدا روزگار خوب و خوشی داشته باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 18:16  توسط اميد  | 

حـــرف اول- دیشب یک شب رویایی بود . یک دل سیر با خدا راز و نیاز کردم. سوره روم و عنکبوت و دخان که در این شب خیلی سفارش شده را خوندم . دعای پرسوز و گداز کمیل را هم خوندم. نماز مخصوص شب های قدر را هم به جا آوردم. دعای توسل و قرآن به سرگذاشتن را هم انجام دادم. همه اینها را تنهایی تو اتاقم انجام دادم. چه خوبه آدم خلوتی برای خودش داشته باشه و کسی مزاحمش نباشه و با خدای خودش راز و نیاز کنه. خلاصه آخرین شب قدر را شب زنده داری کردم تا نزدیکی های صبح. ایشالله حاجات همه ما برآورده بشه.

حـــرف دوم- سر کلاس قرآن من و رســول و جــواد کنار هم نشسته بودیم و سه تامون خوابیده بودیم. شده بودیم سوژه بچه ها. چشم باز کردم دیدم دارن از ما سه تا با موبایل فیلمبرداری می کنند. فقط ما نیستیم که می خوابیم سرکلاس. اغلب بچه ها به نوبت خوابشون می بره و این نشون میده چقدر کلاس بیروحی داره. وگرنه یک کلاس مذهبی اگه دست یک استاد زبردست باشه کسی خوابش نمیبره که. اتفاقا میشه مسائل مهمی را مطرح کرد و بحث نمود. ولی این استاده همون طور که گفتم جز تلفظ غلیظ حروف عربی چیزی بلد نیست.

حـــرف سوم- یکی دو تصویر از سفرمون به چادگان براتون بذاریم. تصویر زیر تونل کوهرنگ هستش که رود ماربر (یکی از سرچشمه های رودکارون )را به زاینده رود ملحق می کند. البته این تونل تو چادگان نیست. همراه با خانواده آقا ذبیح چندین کیلومتر از شهر دور شدیم تا نزدیک شهر چلگرد  به این مکان رسیدیم. همانطور که می بینید تونل کوهرنگ ٬ سینه کوه قرار داره که به دست آدمیزاد کنده شده و آب آن داره سرازیر میشه اون پایین که به رودخانه زاینده رود میرسه. اون نرده های بالا سمت راست تصویر را می بینید.؟ ما اونجا ایستاده بودیم و تونل کوهرنگ را زیر پای خود داشتیم.

تصویر زیر کتیبه ای است که بالای تونل زده شده . این کتیبه در سال ۱۳۳۲ پس از ساخت تونل زده شده . ولی همون طور که می بینید آدم های عقده ای٬ آرم جمـــهوری اســلامی را اون بالا حک کردند و عبارت "محمدرضا پهلـــوی" را هم از بین برده اند. فکر کردند با این کارها می تونن به مردم بقبولونن که زمان شاه هیچ کاری برای مردم نشده. همون طور که میبینید این تونل در عرض  پنج سال ساخته شده اونم با تجهیزات اون سالها. فکرشو بکنید الان اگه چنین طرحی شروع بشه چند سال دیگه تموم میشه. کم حرفی نیست که یک کوه را سوراخ کنی و دو رودخانه را بهم برسونی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 21:37  توسط اميد  |